![]() |
![]() |
|
|
" ... کی از سرود بارون قصه برات می سازه ..." یادم میاد کلاس دوم دبیرستان که بودیم کتاب تعلیمات دینی ( الان اسم دقیقش یادم نیست ) در کل کتاب به اون حجیمی می خواست خدا رو از طریق عقل و علم و جامعه و انسان و حیوان و حتی خوابیدن ( ! ) اثبات کنه ! یادم میاد آرش همیشه می گفت : " انسان قدرتمندترین و با اختیارترین موجود نیست . انسان توی این طبیعت به این عظمت هیچی نیست. این طبیعته که اصله ، خدا هیچی نیست. " یادم میاد یه روزی یه خانمی تو مترو کلی برام از حضرت مسیح و اینکه چه قدر خوشبخت می شی اگه مسیحی بشی برام حرف زد و منم فقط نگاش کردم. یادم میاد کلی کتاب خوندم ( مفاوضات ، ایقان و ... ) که خدا رو پیدا کنم اما نبود. یادم میاد ... خدا رو پیدا کردم...درست همون موقع . شاید ما انسان ها هیچی نیستیم اما یه قلب داریم ، یه روح داریم که می تونه دوست داشته باشه . می تونه تک تک لحظه هایی که" دوست داشته" رو یادش بیاد. می تونه یه وجودی رو ورای خودش دوست داشته باشه . مونا . . . ( پ .ن 1 ) : لوح احمد که می خونم گریم میگیره ! ( پ .ن 2) : هر کی اون خانم رو دید از طرف من بهش بگه " مسیح " عاشق بود . تو هم عاشق باش. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:18 توسط مونا |
|
- : نسرین؟! شب گریه ها ... برای مشکلات؟ - : تو چی کار می کنی؟ -: می خندم ! هرهر می خندم ! چون می دونم من باید بخندم. باور کن اگر بخندی خودشون حل می شن ... من ، راز شاد زیستن را می دانم. من فقط 20 سال دارم . من می دانم خواندن کتاب ، قدم زدن زیر باران در پارک با یک دوست ، گفتن از دل تنگی ها و دیدن لبخند زیبای تو ، خواندن خدا و ... مرا شاد می کند. من می دانم وقتی از عقایدم سخن می گویم شاد هستم. می دانم خدای من ، در من است. دور و بر من شاد نیست ! اطراف من پر است از نگاه به دیروز ، ناامیدی ، ترس از فردا ... تو شاد نیستی ...من شاد نمی مانم من می دانم اگر دست هم را بگیریم فردا را لبخند می زنیم. من می دانم چشمانی در آن دور دستها به جاده ایست که من و تو امروز می رویم و می سازیم. من می دانم... گرچه فقط 20 سال دارم من می دانم : تو باید بخندی ! من می خواهم شاد بمانیم ، تو بخند و بیا. . . . . مونا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:25 توسط مونا |
|
جاده یعنی غربت باد ، آواز ، مسافر و کمی میل به خواب شاخ پیچک ، و رسیدن و حیاط . . . من ، و دلتنگ ، و این شیشه خیس . می نویسم و فضا می نوسیم و دو دیوار و چندین گنجشک . . . زندگی یعنی : یک سار پرید از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید کودک پس فردا کفتر آن هفته . . . یک نفر دلتنگ است ... یک نفر دیشب مرد ! و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند ... . . . سهراب سپهری ( پ . ن 1: گاهی وقتها واژه کم میارم ! پ . ن 2: فقط تو می تونی بفهمی ، به این شک نکن ! پ . ن 3: دلم می خواد داد بزنم ! ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:32 توسط مونا |
|
روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
. . . . دلم برات تنگ میشه دوست دارم مونا |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 20:31 توسط مونا |
|
بعضی روزها هست تو زندگیت... آره همون روزها رو میگم ... دلت میگیره ... روزهایی هم هستند که خیلی شادی... خوشحالی... توی یه لحظه باید تصمیم بگیری: شاد باشی یا ناراحت باشی.... فکر می کنی : من چی دارم ؟! - هیچی !
تصمیم : ناراحتم چون هیچی ندارم ! تو همین فکرها بودم ... ام . پی . تری رو آهنگی تنظیم بود که پر از غم و غصه بود...هوا هم ابری ... فضا کاملا مناسب برای اینکه غصه بخوری... اتوبوس تو ایستگاه وایستاد... یه دختر جوون ، شاید چند سال از من بزرگتر ، با یه بچه تو بغلش سوار میشه... این همه جا تو اتوبوس ! چرا میاد جلوی من می شینه آخه ؟! نگاهم رو بیرون شیشه میندازم ... صدای ناله خفیفی نگاهم رو می دزده ... بچه ای که جلوی من نشسته ، بغل مامانش ، معلول و ناتوانه ! به دختر نگاه می کنم ! – حتما باید کلی غصه داشته باشه ... نگاه دختر جوان پر از عشق بود و امید به آینده ... اتوبوس تو ایستگاه وایستاد... یه دختر جوون ، شاید چند سال از من بزرگتر ، با یه بچه تو بغلش پیاده میشه ... . . . . - من چی دارم !؟ - همه چیز ! لبخند می زنی خدایا ممنون واسه لبخندی که زدی آهنگ : خاموش ... به صدای زندگی گوش بده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:40 توسط مونا |
|
... "باید تو رو پیدا کنم"... و باز نوشتن ... و باز گفتن ...گفتن یا نوشتن ؟! از این " شهر سرد " دلت گرفته ... از " اینجا " که هر وقت هر چیزی توش گم می شه دیگه پیدا نمی شه ... " باید تو رو پیدا کنم " ... نمی دونم این دفعه چی می خوام بنویسم ... می خواستم صبح که بیدار شدم دعا بخونم... اما وقتی بیدار شدم دیدم اصلا حرفی ندارم که بزنم.... - حرفی ندارم یا انقدر حرف دارم که نمی دونم کدوم رو بگم ؟! بازم میام سراغ دفترم که بنویسم ... اما نه ! وقتی تو نیستی دفتر هم با من قهر می کنه..." باید تو رو پیدا کنم " ... وقتی شروع کردم به نوشتن نا خود آگاه حرفهای انیسا اومد تو ذهنم : " من در کجای تاریخ ایستاده ام !؟ من چه کسی هستم !؟ " ... به اینها هم که فکر کنم دیگه کم کم مغزی تو سرم نمی مونه که بخواد شیمی بخونه ! ( پ.ن 1. مونا : آرش کجا داریم میریم ؟! آرش : می خوام سیگار بخرم ! مونا: تو مرکز فرهنگی شهر که سیگار نمی فروشن ! آرش : اتفاقا نویسنده ها بیشتر می کشن ! - آره راست می گه ! وقتی می بینن که نمی تونن همه مغزشون رو بریزن رو کاغذ مجبور میشن دودش کنن ! پ.ن2. آرش ! سیگار داری؟! ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:43 توسط مونا |
|
![]()
هوالله ای بشیر حق ، بشیر مصری حامل قمیص یوسف کنعان بود اما تو حامل پیراهن عزیز مصر رحمن. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا . ولی قوت استشمام پیر کنعان لازم تا رائحه این قمیص یوسفی استشمام نماید و قدرت استنشاق یعقوب الهی واجب تا رائحه جانبخش پیرهن این یوسف الهی استشمام کند. مقصود این است که بوی دلجوی این پیرهن دمن و چمن و گلشن را معطر و معنبر نموده ولی حیف که مذکوم محروم است و مختل الدماغ مایوس . مشنوم. تو این رائحه الهیه را عرضه کن و قمیص یوسف الهیه را حامل شو. فلیشم و من شا فلیذکم. ع ع |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:17 توسط مونا |
|
|
از تبار عاشقانم من/ از تبار عاشقان جان فشانم من گشتگاهم سینه تاریخ/ من اذان گوی اذان شهر قدوسم پیکر پیشینیانم شمع دار بزم تاریخ است... از سرودم سخت میلرزید پیکر شاهان پیکرم را سم اسبان میکشید از پی.. سالهای رفته تاریخ کیست میپرسد کدامینم؟ من همانم کز دم پاکم سرخ و گلگون شد ارض یزد و خطه نیریز ارض طاء و خطه تبریز خاک پاک خطه زنجان دشت سرسبز شمال خطه ایران از تبار عاشقانم من/ از تبار عاشقان جان فشانم من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:33 توسط مونا |
|
|
خواهم نوشت آن حقایق تلخ را...خواهم نوشت چرا بیقرارم...خواهم نوشت تا همه بدانند که بر ما چه می گذرد...آری بدانند! آنهایی که فکر می کنند خیلی ...دیگر تاب سکوت ندارم...باید شکست این سکوت بیست ساله را...آری... راستی ای آنکه دم از انسانیت و آگاهی می زنی، هیچ می دانی چه به سرمان آمد؟ یا بهتر بگویم چه به سرمان آوردند...آوردید...خواهم نوشت تا اعتراف کنید گناهمان چه بود که اینگونه...مجازات شدیم و می شویم و خواهیم شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:30 توسط مونا |
|
|
فصل بهار بود و همه منتظر به دنیا آمدن نوزادی کوچک. همه منتظر به دنیا آمدن " من" بودند. هرکسی چیزی می گفت ¸ یکی می گفت دختر است و دیگری می گفت باید پسر باشد! روز آخر فروردین انتظارها به سر آمد و من به جمع بزرگ خانواده پیوستم و به سلامتی به دنیا آمدم. حالا جدال برای انتخاب اسم شروع می شود. بعد از کشمکش های فراوان و بنا به استدلال های عجیب و غریب (!) اسم این بنده را " مانیتا" انتخاب کردند اما وقتی به اداره ثبت برای گرفتن شناسنامه مراجعه نمودند فهمیدند که گویا باید جدالی دیگر از سر گرفته شود چون دیگر بنا نیست در کشور اسم های خارجی را بر روی اطفال ایرانی بگذارند! حالا دیگر نه تنها خانواده که بلکه اداره ثبت احوال نیز وارد بازی می شود که یکدفعه حرف آخر را همان اداره می زند و اسم " من" را " مونا" انتخاب می کند . در سن 4 ماهگی هستم که متوجه می شوند بله ! خانم پرستار محترم در موقع به دنیا آمدن بنده به نرمی رفتار کرده و باعث شده که تنها دررفتگی لگن پیدا کنم! خوشبختانه به تجویز دکتر محترم در حدود 6 ماه مادر عزیزم من را قنداغ می کرده تا در رفتگی جا بیفتد. پدرم هم بنا به روایاتی 7 عدد گوسفند نذر می کند که تا الان تنها 4 عدد از این گوسفندان به رحمت ایزدی رفته اند ! در 5 سالگی وقتی به مهد کودک می روم لقب بابا لنگ دراز را همکلاسی ها به من عنایت می کنند زیرا می گفتند که قد من از همه آنها بلند تر است اما به نظر من آنها کوتاه بودند نه اینکه من بلند باشم زیرا من از برادرم و خواهرم کوتاه تر بودم ! در مدرسه هم همیشه روی نیمکت آخر کلاس می نشستم که همکلاسی هایم بتوانند تخته را ببینند. مدرسه ابتدایی که در آن درس می خواندم تنها 2 کوچه از خانه ما فاصله داشت و من هر روز ظهرها تا ساعتی که زنگ مدرسه به صدا در بیاید مشغول بازی بوم . خودم که این کار را دوست داشتم اما گویا برادر بزرگم از این کار من راضی نبود چون همیشه با داد و دعوا من را به مدرسه می برد! هنوز در عوالم کودکی بودم که حادثه ای باعث شد دیگر احساس کنم نباید بازی کنم و مانند آدم بزرگ ها رفتار کنم. 9 ساله بودم که برادر بزرگترم از ایران مهاجرت کرد به آمریکا. وقت خداحافظی تنها جمله ای که به من گفت این بود که دیگر بازی نکنم و کم کم بزرگ شوم. من هم بزرگ شدم . سالها به تندی باد می گذشت. من در درس ها مشکلی نداشتم و همیشه جزو شاگردهای اول مدرسه محسوب می شدم. همین باعث شد دوستانی را انتخاب کنم که از لحاظ درسی به من نزدیک باشند پس دیگر وقتی برای بازی کردن های کودکانه نداشتم. وقتی برای کودک بودن و بازی کردن لازم است اما به شرطی که یادمان نرود باید یک زمانی بزرگ شویم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:46 توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران را تماشا کند و اگر باز اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفانها رفته است و اگر باز هم سماجت کرد بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد |
| پیوندهای روزانه |
|
میم.الف.نون چشم ها را باید شست آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
آرش خودمونه ! من زمین را دوست دارم وبلاگ کیوان ( پسر ک عاشق ) خودم و محبوبه خانه دوستی ما اینجاست |
|
RSS
|